موج سخن

سخن بزرگان ایران و جهان-داستانهای کوتاه پند آموز-نوشته های زیبا-ضرب المثل-احادیث معصومین

موج سخن

سخن بزرگان ایران و جهان-داستانهای کوتاه پند آموز-نوشته های زیبا-ضرب المثل-احادیث معصومین

غرور

فرشتگان نگهبان بر روی زمین، برای خداوند از مردی به نام "اولینوس" که در امپراتوری قدیم روم زندگی می کرد خبری بردند به این مضمون که  "اولینوس" مهربان در همه 47 سال زندگی اش نه به کسی بدی کرده و نه هیچ گاه ناامید و گرسنه ای را از خود رانده است، او آنقدر خوب است که تقاضا می کنیم او را قدرتی مافوق انسانهای دیگر عطا کنید...

 

پروردگار پذیرفت و فرشته ها به سراغ مرد رفتند و به او مژده دادند که : "اگر بخواهی صاحب قدرت شفا دادن خواهی شد." اما "اولینوس" نپذیرفت و گفت: "نه ... این قدرت را باید  خداوند داشته باشد که بر تقدیر انسانها نیز آگاه است!"

فرشته ها گفتند: "آیا می خواهی کلام سحرانگیز به تو عطا شود تا گناهکاران را به راه راست هدایت کنی؟" "اولینوس"  باز هم مخالفت کرد و گفت: "من در آن اندازه نیستم که وظیفه پیامبران بر دوشم باشد!" فرشته ها با ناراحتی گفتند: "اما تو نباید رد احسان کنی، لااقل چیزی از خدا بخواه تا پیفام تو را برسانیم." "اولینوس"  فکری کرد و گفت: "از خداوند می خواهم واسطه برکات او باشم، بی آنکه خود مطلع شوم، چرا که می ترسم دچار غرور و خود پسندی گردم."

 

فرشته ها رفتند و برگشتند و گفتند: "خواسته ات برآورده شد، اما چون قرار گذاشتی خودت هم ندانی، چیزی از ما نخواهی شنید!"

"اولینوس"  شکرگزاری کرد و رفت. از آن پس و به امر خداوند، از هر کجا که "اولینوس" مهربان رد می شد به فاصله چند دقیقه، بیماران شفا می یافتند و زمین حاصلخیز می شد و... اما "اولینوس" هرگز دچار غرور نشد!

روزهای زندگی - امیلیا نوزی آندن

نظرات 1 + ارسال نظر
moh3en یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 17:59 http://www.30tfun.com

سلام خوبی؟
عجب وبلاگ باحالی داری ممنون
به منم سر بزن
راستی اگه تبادل لینک میکنی منو با عنوان شهر سرگرمی و دانلود لینک کن بعدش لینکت رو برام بفرست
راستی به کاربران هدیه وی پی ان رایگان میدم پس حتما بیا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد